×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

true

ویژه های خبری

true
    امروز  پنج شنبه - ۹ تیر - ۱۴۰۱  
false
true
ناشکری به انقلاب کفر است/ از صحبت های برخی روحانیون اصلا خوشم نمی آمد!

خوانین منطقه خودشان می بریدند و می دوختند و کسی هم جرات نمی کرد بهشان بگوید بالای چشمتان ابرو است! نه حریم خصوصی می فهمیدند و نه ناموس، اگر یکی را برای ازدواج انتخاب می کردند هیچکس نمی توانست روی حرفشان حرف بزند یا اگر زمین یا محصول زراعی را طلب می کردند امکان نداشت که قید آن را بزنند.

به گزارش "چغادک نیوز"، به نقل از سپاس ،علی انقلابی از دوران کودکی می گوید زمانی که در مقابل بزرگان اشعار ضد شاه می خواند و زمانی که از دست ماموران رژیم از این شهر به آن شهر می گریخت.

سلام! لطفا خودتان را به طور مختصر معرفی کنید.

بسم الله الرحمن الرحیم، علی حیدری هستم متولد سال ۱۳۴۱، اهل روستای کردلان از توابع شهر خورموج و فرزند محمد.

بیشتر از خودتان بگویید، چه شد که به علی انقلابی معروف شدید؟

حقیقتا خودم چندان علاقه ای ندارم که به این نام صدا زده شوم ولی مردم نسبت به من محبت دارند و این اسم را روی بنده حقیر گذاشتند. خوب مردم می دیدند که بنده در گذشته جهت گسترش تفکر انقلابی فعالیت می نمودم، از این رو چنین لقبی به من دادند اما در حقیقت انقلاب را کسانی دیگر انجام دادند.

به عنوان سوال اول، دیدگاه شما و خانواده شما درمورد فعالیت های انقلابی و ضد طاغوت چه بود؟

ما از نسل های گذشته تاکنون آخوند مسلک بودیم یعنی پدر ما آخوند بود، البته سواد زیادی نداشت ولی هوش و ذهن فعالی داشتند. یادم می آید زمانی که بچه بودم پدرم همیشه رویش را به قبله می کرد و با دعا می گفت: به حق لب تشنگان صحرای کربلا، به حق دستان بریده ابوالفضل العباس که این حکومت طاغوت سرنگون شود. الحمدالله خانواده ما از قدیم نسبت به رژیم طاغوتی حسن نیتی نداشتند.

خوب این دعاها و تفکرات پدرتان تا چه اندازه به نگاه شما سمت و سو می داد؟

بالاخره تاثیر داشت برای نمونه یادم می آید وقتی داشتم در رابطه با کسانی که بر علیه شاه قیام کردند شعری می خواندم، یکی آمد و گفت:

"اگر صدایت را شاه یا ساواک شنید، چه کاری می توانی انجام بدهی؟ تو بچه هستی و روی چه حسابی این چیزها را می خوانی، این شعرها بر علیه شاه هست."

حالا واقعا شما روی چه حساب این اشعار را می خواندید؟!

به خاطر اینکه پدرم می خواند منم می خواندم، حداقل آن زمان خوب بود یا بد بود را نمی دانستم!

نقل محافل خصوصی مردم درمورد شاه و رژیم طاغوتی چه بود؟

آن موقع مردمی که از امام خمینی(ره)، علما و روحانیت شناخت کافی داشته باشند و آن ها را درک کنند خیلی کم بودند. اگر کسی هم می خواست با روشنفکری خود مطلبی را در مجالس بیان کند باید قسم می داد که چیزی به کسی نگویند و اگر جای دیگر هم نقل می کنند اسم فرد را نیاورند و نگویند از چه کسی شنیدند. حتی اگر عکسی از امام داشتند نیز می گفتند این عکس ها را مخفی کنید.

راه ارتباط شما با فعالان سیاسی و انقلابی بالادستی در آن زمان چه بود؟

من از دست خوانین منطقه خودمان به شهرستان جم هجرت کردم که در آن جا روحانی‌ای بود به نام شیخ حسین صالح که پس از چند سال شهید شد. شیخ حسین نامه ها را از شیراز دریافت می کرد و ما و تعدادی از جوانان شبانه نامه ها را به هرکه اعتماد داشتیم می دادیم و آن ها را تقسیم می کردیم که بخوانند. خلاصه این روال به همین طریق ادامه داشت و مطالب دست به دست می شد.

در خلال این فعالیت ها دستگیر هم شده اید؟

تعدادی از دوستانمان توسط پاسگاه دستگیر شدند و البته دنبال ما هم افتادند ولی ما زرنگی کردیم و به سمت دشتی حرکت کردیم! آخرش هم نتوانستند ما را دستگیر کنند و ما دوباره در روستای خودمان شروع کردیم به روشنگری که انقلاب در حال برپا شدن هست و مردم باید بدانند در مملکتشان چه می گذرد و از این دست سخن ها…

در ماه محرم و صفر رفتار ماموران شاهنشاهی با عزاداران چگونه بود؟

در آن زمان تعدادی از آخوندها که با خان منطقه صمیمی بودند در مجالس محرم و صفر فعال می شدند و به سخنرانی در این مراسم ها می پرداختند. البته شاه هم خان هایی را در مناطق می گذاشت که از افراد ضد رژیم مانند روحانیون انقلابی حمایت نکنند. خان ما هم شرط گذاشته بود که اگر کسی جهت مراسمات مذهبی بخواهد برای مردم سخنرانی کند نباید در حق امام دعا کند و حرفی علیه شاه بزند.

خوب شما به این مراسم ها می رفتید؟

من هم چون مجبور بودم می رفتم ولی فقط روضه را گوش می کردم و از صحبت های برخی روحانیون اصلا خوشم نمی آمد!

خوب خیلی ها این گونه صحبت می کنند اما فعالیتی برای مقابله با آنان نمی کردند، شما چطور؟

چون ما در یک منطقه کوچک بودیم بالطبع نمی توانستیم فعالیت های سیاسی گسترده داشته باشیم اما به طور مثال اوایل انقلاب در یک مراسم مذهبی که از خان منطقه نیز دعوت شده بود، هنگامی که خان ورود پیدا کرد پتو زیر پایش انداختند. من هم به نشانه اعتراض اولین کسی بودم که بلند شدم و این جملات را گفتم:

"شما هنوز هم دارید خان پروری می کنید؟! مگر نمی دانید که انقلاب شده است و دیگر نباید رعیت و اعیان وجود داشته باشد؟ مردم همگی روی فرش های معمولی نشسته اند ولی شما پشتی برای خان می آورید!"

یک آخوند هم در آن مجلس بود که ناراحت شد و خطاب به من جملاتی به زبان آورد که من هم ادامه دادم:

"الان باید صحبت های انقلابی بکنید. شما همان آخوندی بودید که تا دیروز جیره خوار خان بودید و با حرف هایی که می زدید قصد داشتید مانند سرورتان ما را خام کنید."

دیگر روستاییان شما را برای انجام فعالیت های انقلابی سرزنش نمی کردند؟

گاهی اوقات چرا! برخی مردم در خصوص این فعالیت ها به من و دوستانم می گفتند که پدر و مادر شما آدم های فقیری هستند و چرا با این انجام کارها برای خودتان و خانواده تان مشکل ایجاد می کنید. من هم در جواب آنها می گفتم که دایره تفکر ما نباید فقط در چارچوب خانواده خودمان باشد. حقیقت این بود که ما زمانی کور بودیم و چیزی را نمی دیدیم اما وقتی که روشن شدیم باید روشنگری بکنیم و مردم را زیر ظلم این رژیم طاغوتی در بیاوریم تا دیگر آقا بالاسر نداشته باشیم.

نام چند تا از روحانیون مبارز در آن زمان را نام ببرید که با آنها رابطه داشتید؟

خوب افراد زیادی بودند که به ما خط فکری می دادند و در راه مبارزه با رژیم شاهنشاهی حامی ما بودند اما از این بین این اسامی را به خاطر دارم؛ آقایان برازنده، شیخ حسین و شیخ حسین شهابی، حاج علی قنبری، حاج حسین بهشتی و جعفر تاجیک.

رفتار خوانین منطقه با مردم چگونه بود؟

خوانین منطقه در آن زمان –نعوذ بالله- جای خدا بر حق نشسته بودند! برای خودشان می بریدند و می دوختند و کسی هم جرات نمی کرد بهشان بگوید بالای چشمتان ابرو است! نه حریم خصوصی می فهمیدند و نه ناموس، اگر یکی را برای ازدواج انتخاب می کردند هیچکس نمی توانست روی حرفشان حرف بزند یا اگر زمین یا محصول زراعی را طلب می کردند امکان نداشت که قید آن را بزنند.

از روزهای انقلاب بگویید، موقع فرار شاه مردم آن منطقه ای که شما در آن زندگی می کردید چه حال و هوایی داشتند؟

روزهایی که انقلاب شد من و برخی دوستانم جزء کسانی بودیم که تقریبا هر روز راهپیمایی داشتیم و شعار سر می دادیم. حتی یادم می آید که روز ۲۲ بهمن به پشت بام خانه رفتم و خواستم که با فریاد مردم را جمع کنم و به سمت خانه خان که -برای ما- لانه جاسوسی آن زمان بود حرکت کنیم، همان لحظه یکی از دوستان آمد و گفت از رادیو شنیدم که گفت: "این صدای انقلاب است… این صدای انقلاب اسلامی ایران است…" وقتی این جمله ها را شنیدیم دیگر در پوست خود نمی گنجیدیم و تا صبح نتوانستیم بخوابیم و با ندای الله اکبر شب را به روز رساندیم.

اگر مطلبی به عنوان صحبت پایانی مدنظر دارید بفرمایید؟

چکیده عرض می کنم؛ از شما جوانان می خواهم دست از انقلاب نکشید تا آنجا که می توانید حامی رهبر باشید و پشت ایشان را خالی نکنید و حرف هایشان را گوش کنید. تنها وارث انبیا امام خامنه ای هستند، اگر کسی بخواهد به این انقلاب ناشکری کند کفر گفته است…(و پس از بیان این جملات علی انقلابی شروع به گریه کرد تا گفتگوی صمیمی و دلنشین ما با اشک های این پدر پیر به اتمام برسد…)

 

 

false
true
false
true

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد


false